![]() |
![]() |
|
|
قهرمانی تیم استقلال رو به
تمامی دوستان ابی خودم
و مردم ایران تبریک میگم
خدایی حقش بود
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:22 توسط شاعر متهم |
|
|
ای نقش گران عکس سیاوش بکشید
باز بر کــــوه دمــــــــــاوند آرش بکشید
سر نوشت ما به نـــــزد خسرو نبرید
این صحنه پاره پاره را به آتش بکشید
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 12:22 توسط شاعر متهم |
|
|
سلام بر تمامی دوستان عزیز: دیروز گروه تئاتر بابک نهرین اومده بود شهر ما تا با کارای شاد و زیبای خودش مردمو بخندونه ما هم بلیط سانس دوم رو داشتیم و طبیعتا وقتی که رسیدیم باید تماشاگران سانس اول سالن رو ترک می کردند اما.......... وقتی از تاکسی پیاده شدیم دیدیم در کنار خیابان جلوی سالن چند تن مامورین زحمت کش و با اخلاق نیروی افتضاحی ببخشید انتظامی مشغول ارشاد دو سه نفر از جوانان هستند حالا با مشت با لگد با کشیدن مو و..... که البته وقتی با دقت نگاه کردم فهمیدم که این مامورین ایرانی نیستند بلکه دو سه تا مامورپلیس امریکا هستند که چند سال قبل یک سیاه پوست رو تا خوردش رفته بود زده بودند و فیلمش از تمام شبکه های خبری ما پخش شده بود و حدس زدم که اونا بعد از اخراج از پلیس امریکا به ایران اومده باشند وقتی به جلوی سالن رسیدیم متوجه شدم که تمام کسانی که مشغول ترک سالن هستند (نزدیک به هزار نفر زن ِمرد ـ بچه و...) همه در حال گریه هستند که البته انگار همگی به بیماری آسم دچار بودند و نمیتونستند نفس بکشند همسرم فکر کرد که اونا از شدت خنده اشک میریزند اما من فکر کردم سالنو اشتباه اومدیم و اونجا یه تئاتر درام اجرا شده اما ماجرای اصلی: دو سه تا جوون می خواستند با دوربین موبایل از چند تا دختر عکس بگیرند (که البته این نوع کارها شده سرگرمی و تفریح روز جوانان با فرهنگ ایران) که نیروی افتضاحی ای بابا... انتظامی جلوی اونا رو میگیره البته با گاز اشک آور؟؟؟؟؟؟ میون تقریبا هزار نفر جمعیت در حال خروج از درب کوچک سالن حالا زن و مرد و بچه بود که سرفه کنان و با نفس بند اومده و اشک ریزان به دنبال راه خروج بودند و خیلی ها زیر دست وپا افتاده بودند متاسفانه به دلیل تاریک بودن هوا نشد عکسی بگیرم که مدرکی باشه اما تقریبا دوهزار نفر از نزدیک شاهد این ماجرا بودند نتیجه: ۱:برای استفاده از گاز اشک اور هیچ محدودیتی وجود نداره ۲:شما میتونید پلیس بشید و هر کسی رو که خواستید در ملا عام درب و داغون کنید ۳:به دلیل حرام بودن خنده در شرع اسلام اصلا به سالن های این جوری نباید رفت والا عقوبت الهی این جوریتون می کنه ۴:احتمالا این یکی وبلاگ منم بسته میشه تا دیگه کار خلاف شرع نکنم
قضاوت با خودتون
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 9:5 توسط شاعر متهم |
|
|
۱) دختر فراری ـــ جایی برای رویایی پاک نداشت ــــ تاجر نان خشک محله تمام نان خشک هایش را احتکار کرده بود ـــ آسمان به زمین رشوه می داد اما باغ به جرم اختلاس میوه هایش خشک شده بود ـــ
خواهری کودک ترین برادرش را
معتاد باکرگی خود کرده بود در روزگاری که
جاذبه زمین نمی دانست نباید در اکس پارتی ها شرکت کند وگاز نمی فهمید
نباید در فصل سرما قطع شود غیرتم یخ زد و تمام ناخن هایم را
پای تلوزیون موقع باختن "استقلال" جویدم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۲) هیچ شرکتی دستهای پدر سیاهی موهای مادر و جوانی مرا بیمه نمیکند ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۳) جاده ای که مرا به مرگ میرساند به جز تابلوی "ایستادن اکیدا ممنوع" تابلوی دیگری ندارد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۴) حلقه های دود قلیانم محدوده تنهایی ام را خوب مشخص کرده است ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خاطراتت مرا ورق میزند و نبودنت اضطرابم را صبح میشود تو نیستی شب میشود تو نیستی نفس میکشم تو نیستی و میمیرم و باز تو نیستی و دیگر ناخنی برای جویدن نمانده تا "معصومه" نگران آن باشد <<<<<<< >>>>>>> صدای گامهای زمان روی اعصابم راه می رود با تو که بودم میدوید بی خیال زمان بگذار یک بار دیگر بیایم سر کوچه و یک بار دیگر به درون آخرین تاکسی نگاهی کنم اما خود را پای آخرین درخت سبز می بینم که الماس کوه نور را بر بالای آن نصب کرده اند و آن را با ریسه های بزرگی از مرغهای بریان و میوه های رنگارنگ تزئین کرده اند تا پسرکهای گل فروش و دخترکهای کبریت فروش فراری به آن نگاه کنند و دهانشان آب بیفتد "پاپانوئل" را ببین یواشکی برای نوه و نبیره های "راکی فلر" کادو میبرد یاد "حاجی فیروز" افتادم ومراسم با شکوه تیر بارانش که از اخبار "بیست وسی" زنده زنده پخش شد و آخرین خواسته اش این بود که او را به یک ستون دیگر ببندند شما که نبودید ( شاید هم با یک ماشین پلاک قرمز به عروسی رفته بودید) آن شب آرزو کردم کاش من "رابین هود" بودم نه "شاعر متهم" راستی فکر کنم روز آمدنت لو رفته چون هر جمعه دونفر را می بینم که رهگذران را با یک عکس مقایسه می کنند گمانم عکس تو باشد که از طریق بولوتوس پخش شده <<<<< >>>>> آخرین تاکسی از جایش تکان نمی خورد امشب چقدر سرد است هاااااااااااااااااااا دستانم بوی مرگ گرفت برمی گردم به خانه تا دوباره خاطراتت اضطرابم را ورق بزند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 15:30 توسط شاعر متهم |
|
|
یکی از این روزها جغدهای ساعت شمس العماره پرواز می کنند وبر بلندای برج آزادی لانه می زنند آمدنت جشن می شود و ۳۱۳ بار روی بزرگترین کیک می نویسند "تولدت مبارک" بارها اسمت در کتاب "گینس" ثبت می شود رکورد دار شمع های تولد ـ رکورددار اشکهای انتظار و ۳۱۳ بار فوت می کنی به روشن ترین سالهای تاریکی و جغدها برای همیشه ساعت را ترک می کنند ********************************************** اگر سیب نبود انسان زمین را کشف نمی کرد و قابیل تمام کلاغها را بسیج می کرد تا تمام بهشت را گورستان کند و شیطان را به "حوری خانه "های خود دعوت می کرد تا... پس زمین را سپر بلای بهشت کردند براستی اگر سیب نبود ......... ***************************************** سربازان پاییز مردم شهر درخت را به خاک خون می کشند <<<<<<<< >>>>>>>> سایه شهر زیر نور ستاره های سربازان پاییز پایمال می شود و هیچ کس خش خش هم نمی کند *********************************************** شهر بن بست. آسمان بن بست زمین بن بست دردها روحها دردهای روح تمام سکوتهای بی فرجام فریادهای بیهوده ی زمان بن بست رسیده آدم به آخرین لحظات حالا حوا مانده و آخرین بن بست حرص نزن بیا بهشت مال تو شیطان می مانم تا قیامت در این بن بست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 15:18 توسط شاعر متهم |
|
|
این دو تا شعرو فی البداهه وقتی نظرات دوتن از دوستانم رو می خوندم سرودم:
نامش معصومه است
****************************************** من هم بزرگ شده ام
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 22:33 توسط شاعر متهم |
|
|
سلام
سلامی بعد از مدتها دوری از شما
خیلی گرفتار بودم که به شما سر نزدم حالا با یک شعر جدید شما رو به
وبلاگم دعوت می کنم
اینجا اخبار خبــــــر از بارش نمی دهد
اسمان به زمین دست سازش نمی دهد
اسمان به زمین میرسد و انگار دست ما
چیزی به این غریبه سفارش نمی دهد
یا ما زیاد خدا شده ایم و خدا کم است
یا خدا مدت تحریم را کاهش نمی دهد
یا خدا دیگــــــــــر آدم نخواهد آفریـــــــــد
یا شیطان به کسی حق ستایش نمی دهد
میان این همه ضحاک یک کاوه ماندنی ست؟
حتا کسی به او حق نگارش نمی دهد
با عرض پوزش اگر اشکالی داره
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 14:14 توسط شاعر متهم |
|
|
به چه مشغول کنم دیده و دل را که مدام
دل تو را می طلبد دیده تو را می جو ید
***************************************
مروری بر چند شعر از شاعر متهم: *************************************** و اینجا آدمیتها عجیبند خدا و عاشقانش بی حبیبند علی یک گوشه تنهاشدبه کوفه حواریون که باعیساغریبند همینهاکه صداهاشان کلفت است به مردی کمترازرگهای سیبند تمام دشمنان شمشیر در دست تمام دوستان هم یار جیبند چگونه همنشین گرگهایی؟ که اینجااسبها هم نانجیبند مرا زین خواب مطلق بپرانید همه از هوشیاری بی نصیبند
اینجا رنگ بهار چیست ؟ چه کسی حدس می زند تو بگو خفقان ، آری خفقان واین همه همگان دلخوش به سین های سفره شان هفت سین 1:سیبهای سرخ ابتذال و وسوسه 2:سنگ نان سنگکی که گندمش در اصطلاح یارانه ای خریده می شود وروی آن خشخاش کاشته اند تا معتاد درو کنند 3:سوسکهای چندش آور ریا 4:وسوسمار های ظلم درون تنگ ماهیان که سادگیشان کرد پیرمان 5:سکه های تقلبی برای دادن کارمزد به شیطان ورشوه دادن به خدا 6:ساعتی که تیک تاک کنان بروی اعصاب عمر یورتمه می رود ۷:سبزه ای رنگ سیاه این است بهار تباه هم قافیه با گناه و اشتباه و چاه راستی : چند نا سین هم بروی سفره هست قرآنی که از سفره ی سال پیش بروی طاقچه مانده بود و غبار فراموشی گرفته بود و آینه که راست راست به چشم من نگاه کرد دروغ گفت گفت : در آینه شاعریست پاک و با خدا حال رنگ بهار اینجا را چه کسی حدس میزند ؟ (حاجی فیروز) تنها روسفید این سوال بی جواب و روسیاه از گناه مردمان او رنگ بهار را به صورتش مالیده است پس به احترامش سالها سکوت کرده ایم
*********************************************
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 21:13 توسط شاعر متهم |
|
|
اغاز سال ۲۵۶۷
بهار است و بادی زرد زلف بید را شانه می زند نه لاله ای اهل شکفتن است نه سکوتی خیال شکستن دارد رودخانه را هم نایی برای خروش نیست خورشید هر روز نور را فریاد می زند نوری که فقط سایه درختان را بر صورت کویر امتداد می دهد بهار است بدون حاجی فیروز او سالهاست زیر هجوم بهمن دفن شده است ************************************ دیروز همه با بهار اشتی کردند از شاعری که از زیبایی چشم تو شعر می دزدید گرفته تا دخترانی که سیاهی بختشان را به گردن سبزه ها می انداختند ***************************************** |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 10:55 توسط شاعر متهم |
|
|
بهار است
و بادی زرد
زلف بید را شانه می زند
نه لاله ای اهل شکفتن است
نه سکوتی خیال شکستن دارد
رودخانه را هم نایی برای خروش نیست
خورشید هر روز نور را فریاد می زند
نوری که فقط سایه درختان را
بر صورت کویر امتداد می دهد
بهار است
بدون حاجی فیروز
او سالهاست زیر هجوم بهمن
دفن شده است ************************************
دیروز همه با بهار اشتی کردند
از شاعری
که از زیبایی چشم تو شعر می دزدید گرفته
تا دخترانی که
سیاهی بختشان را
به گردن سبزه ها می انداختند
***************************************
این دو بیت رو هم تقدیم به معصومه خوبم
ای رییس ظالم و ای باعث ویرانی ام
در سیاست بازی قلبت مرا می خوانی ام
تا مرا با شهوت مویت تو اعدامم کنی
در اوین چشم تو من سالها زندانی ام
راستی برام دعا کنید قراره فردا در
بیمارستان شریعتی تهران جراحی بشم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 17:25 توسط شاعر متهم |
|
|
فرا رسیدن سال ۱۳۸۷ شمسی
۳۷۴۶مزدیسنی(زرتشتی)رو به همه
هم میهنان عزیزم تبریک می گم
عشق را در کنج شعری بایگانی کرده ایم
بی نهایت بارآنرا بازخوانی کرده ایم
زندگی شـــــد مثل کالا کنج بازاری حراج
صدهذاران سکه مهر عشق آنی کرده ایم
برهوس رنگی زدیم و جای عشق این پوچ را
اسم و رسم فیلمهای داستانی کرده ایم
ما صعود فــــکر را دیدیم در بعد زمـــان
از خدا با کفر وشرکی قدردانی کرده ایم
ما طلوع آرزوها را چه راحت باختیم
با همین درد شکستنها جوانی کرده ایم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 9:34 توسط شاعر متهم |
|
|
سایه هامان درپس دیوارها قد می کشد
بر سر حرف قشنگ آمدن مد می کشد این دل کوچک زغم آخر به جایی می رسد تا میان روز و شب تا سال سرحد می کشد اسب ظلمت بر ضعیفان نابسامان می رمد بند او را هم که می دانی چنین دد می کشد تا نیایی مانده تنها سایه ی ایمان ودد بر سر آیات قرآن خطی از رد می کشد خانه ی کفرو نفاقو جای حق معلوم نیست سایه هامان دزدکی دستی به گنبد می کشد تابیایی قلب هامان غرق شادی می شود برسر رود ستم ها بیرقت سد می کشد |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 13:58 توسط شاعر متهم |
|
پیامی از او که آمدنش را نیازمندم:
به چه مشغول کنم دیده ودل را که مدام
دل تو را می طلبد دیده تو را می جوید
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 20:14 توسط شاعر متهم |
|
|
بنویس شعرم مثل هر شب جان ندارد بر درد هـــــای روحمان اذ عان ندارد این درد ها خود راوی یک عمر مرگند بی جرم ، سین سفره ها ما ن نان ندارد بابا کویـــــــر دست خود را می سراید مــــــــادر برای خواندنش دندان ندارد با واژه های منگ خود من می نویسم شعری که راهی غیر از این عصیان ندارد فریاد ها هم شاعـــــــر فکری پلیدند اینجا کسی د ر جلد خود شیطان ندارد سجاده های د زدی و مشکوک، باران مسجد به ابر چشم خود ایمان ندارد آخر یکی از مرد د ر بـــــاران بگوید این انتظــــــــا ر سرد مان پایان ندارد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 12:57 توسط شاعر متهم |
|
|
۱) دختر فراری ـــ جایی برای رویایی پاک نداشت ــــ تاجر نان خشک محله تمام نان خشک هایش را احتکار کرده بود ـــ آسمان به زمین رشوه می داد اما باغ به جرم اختلاس میوه هایش خشک شده بود ـــ
خواهری کودک ترین برادرش را
معتاد باکرگی خود کرده بود در روزگاری که
جاذبه زمین نمی دانست نباید در اکس پارتی ها شرکت کند وگاز نمی فهمید
نباید در فصل سرما قطع شود غیرتم یخ زد و تمام ناخن هایم را
پای تلوزیون موقع باختن "استقلال" جویدم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۲) هیچ شرکتی دستهای پدر سیاهی موهای مادر و جوانی مرا بیمه نمیکند ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۳) جاده ای که مرا به مرگ میرساند به جز تابلوی "ایستادن اکیدا ممنوع" تابلوی دیگری ندارد ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۴) حلقه های دود قلیانم محدوده تنهایی ام را خوب مشخص کرده است
با عاشقانه ترین تشکر
از معصومه عزیزم که برای
اولین بار به وبلاگم اومد و
برام نظر گذاشت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 15:41 توسط شاعر متهم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
ساعت 4 صبح روز(× یک شنبه 10/4/1361×)در بیمارستان پاسارگاد تهران به دنیا آمد(مادرش می گوید حتا ذره ای هم گریه نکرد ،شاید در اعتراض به اینکه چرا قرعه ی اورا برای بازی با دنیا انداخته اند ،سکوت کرد)آبی شد آبی استقلالی و آبی زندگی کرد عاشق تمام ترانه های اندی اگرچه خیلی ها اورا به خاطر این موضوع بد سلیقه می دانند ،اما او از وقتی که ترانه ی مادر اندی راشنید اورا دوست دارد یعنی از 16سال پیش،تنها 12 سال داشت که عاشق شد وپس از 8 سال جواب شاخه ی گلش رابا کارت عروسی معشوقه اش گرفت وی از 18 سالگی شعر سرود اما خودش معتقد است اولین شعرش همان سکوتی بوده که در بدو تولد کرده او اکنون تنها یک همدم دارد همدمی که لب بر لبانش می گذارد ،با او درددل می کندو تنها غمخوار او در این روزهای تنهاییست آری تنها یارش قلیان اوست و تنهاهراسش از دست دادن یکی از اعضای خانواده اش . اودر کانون ها و کلاسهای شعر زیادی شرکت کرد وبا احساسات وفرهنگ برخی از مردم آشنا شد... امیدوار است که با خواندن این وبلاگ نظرات و انتقادات شمارا ببیند وبشنود
دلایل اتهام: شهرت طلب فوق العاده احساساتی خیلی مغرور عاشق هنر خودخواه همیشه منتقد خیلی عصبی رک گو و صریح متاسفانه بسیار شکاک با وفای باوفای باوفا و همیشه معترض با تشکر علی(شاعر متهم اما خوشبخت) |
| پیوندهای روزانه |
|
خروس بی محل مترسک اینجانب اریا استاد عالی پیام اندر احوالات حقوقیون خلیل جوادی مرکز اموزش توانبخشی بناب افسوس و.... اشکنامه امپراطوری هزاره سوم آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
سروده های شاعر متهم (لطفا نقد کنید) |
|
RSS
|